کودکی

بازگرد ای خاطرات کودکی برسوار اسبهای چوبکی
درس پند اموز روباه وخروس روبه مکارو دزد وچاپلوس
باوجود سوزو سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد ورنج وکار بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود وتفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد ان آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام وهم یادت بخیر یاد درس آب وبابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:10 توسط زینب جون
|
به نام خدا